PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دومين شب...



پیک آسمانی
18/10/2015, 01:48
قصه ولادت پدر شگفت است، مثل ولادت شگفت پدرش علي. چه رازي ست در رازها و پيوندها؟ نام مادر علي، فاطمه بود، نام همسرش فاطمه و نام من نيز فاطمه.
اگر دست قدرت و تقدير خداوند، ديوارهاي كعبه را شكافت تا فرزند فاطمه تنها خانه زاد خدا باشد. همان دست، نام دختر پيامبر(ص) –فاطمه(س)- را در تقدير علي نگاشت و همان سرانگشت مهربان نام مرا در هفت آسمان به نام علي نگاشت.
شيرين و شنيدني است قصه ولادت عباس.
عقيل در مسجد نشسته بود؛ بر همان سجاده هميشگي كه قطره قطره اشك عاشقانه ي او را در خود نهفته بود. مردم مي آمدند و او به رحمت و محبت گره گشايي مي كرد. علم انساب مي دانست. قبايل عرب را با همه ي ويژگي هايشان مي شناخت و همين بود كه در همسرگزيني مشاور امين مردم بود.
علي(ع) به مسجد آمده بود. مردم به پاس حرمت او راه را گشودند. عقيل رخاست. برادر را در آغوش گرفت و بي كلامي دريافت كه خلوتي مي خواهد و گفت و گويي. مردم اندك اندك بيرون رفتند.
− ب رادرم علي، با من سخني داري؟
− ب ه مشورت آمده ام، برادر. سر ازدواج با زني دارم درشت استخوان و فهيم، خوش اندام و شجاع. فرداي دين خدا و فرزندم حسين(ع) را ياور و
پشتوانه اي بايد كه كوه وار در طوفان و خطر بايستد، و مومنانه و عاشقانه حافظ حريم دين و قرآن باشد. همسري پاك و پارسا كه فرزندي شجاع و دلير آورد.
− علي جان، من همه دلاوران قبايل عرب را مي شناسم. شايسته ترين همسر، ام البنين از قبيله كلاب است كه پدران او شجاع ترين اعراب اند. در
اش مي خوانند؛ بازيگر سرنيزه در ميدان نبرد. برادر زاده اش عامر بن طفيل بود، « ملاعب الاسنّه » تيره مادريش، عامر بن مالك را مي شناسم كه مبارز سخاوتمند و خوش سيرت. ازدواج با ام البنين، پيوند شجاعت هاشمي و علوي با شجاعت عامري است.
من اين گفت و گو را بعدها شنيدم. بعدها كه عقيل به خواستگاري من به قبيله بني كلاب امد.
عزيزانم، حميده و عبيدالله! راز غريبي است بودن عباس و قصه عجيبي است ولادت پدرتان. پدر ميوه تمناي علي است از خدا، بعد از شب غريب بقيع، بعد از تشييع خاموش و طاقت سوز شبانه.
مي خواهيد بدانيد؟ بيشتر بگويم، عزيزانم! باشد مي گويم تا پدر را شيفته تر شويد. تا راز طواف عاشقانه پدر را بدايند گرد جگر گوشه پيامبر، گرد عزيز فاطمه حسين.
من رازها مي دانم كه هيچ كس نمي داند. من حتي فرجام سفر بابا را با برادرش حسين(ع)، هزار بار در خواب و بيداري ديده بودم.
پيش از آنكه عقيل مهمان قبيله مان شود و خواستگار من براي علي(ع) باشد خواب ديدم، چه خوابي! خواب بودم يا بيدار، نمي دانم. درهاي آسمان گشوده شد. رشته ذشته نور در همهمه بال فرشتگان فروريخت. من بودم و بهت و هراس و حجم نور و التهابي شفاف كه وجودم را پر كرده بود.
دامن من افق در افق گسترده بودآفتاب آمد و كنارم نشست. ماهتاب در دامانم افتاد و ستاره ستاره ستاره، چرخ زنان گرد من حلقه زدند.
من بودم و بيداري و دانه هاي درشت عرق. خواب را با مادرم گفتم. خيره در چشمهايم نگريست. دست بر شانه ام گذاشت كه دختر! آينده تو عجيب است.
من نيز همين خواب را ديده ام.
عزيزانم، چه مشتاق نشسته ايد و دل سپرده ايد اين ماجراي غريب را. باشد، مي گويم. عطش چشمان شما را هزار جرعه ديگر هم فرو نمي نشاند.
تعبير خوابم را روزي يافتم كه عقيل به قبيله مان آمد. همه قبيله به پيشواز آمدند و پدرم سرمست و مسرور از ميزباني او شد.
وقتي مرا خواستگاري كرد، پدرم در شعفي كودكانه با مادرم باز گفت و چه زود خبر در قبيله پيچيد كه ام البنين عروس علي بن ابيطالب مي شود و من به خوابي مي انديشيدم كه هر لحظه به تعبير نزديك تر مي شد.
من از خدا دو سال كوچكترم! بعد از پيامبر، : بي تاب وصل علي بودم، عزيزانم؛ بيتاب روزي كه در سايه آفتاب باشم. همسر مردي كه يك روز با من گفت
هيچ كس زير اين آسمان از من آشناتر به خدا نيست.
كافي است، عزيزانم. غروب است و بقيع اندك اندك تاريك مي شود. برخيزيم، لحظه اذان نزديك است. پدرتان وقت اذان حال عجيبي داشت. به آسمان مي نگريست، زمزمه مي كرد و نماز را در عاشقانه ترين هيئت، به هنگام، مي خواند. برويم، فردا قصه پدر را در پي خواهم گرفت. برخيزيد تا مثل پدر، فرشتگان به زمزمه تان گوش بسپارند. ذرات عالم با شما همصدا شوند و پژواك دلپذير نجوايتان در هفت آسمان بپيچد.
برخيزيد عزيزانم!

( برگرفته از کتاب ماه در اب )