PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اولين شب...



پیک آسمانی
18/10/2015, 00:38
سه سال از عاشورا گذشته.
اينجا بقيع است، خاك غريب و معصوم مدينه. و تو و برادرت عبيدالله نشسته ايد تا قصه شگفت پدر را بشنويد.
قصه شهيد رشيد كربلا، ساقي كودكان، عباس عزيز مرا.
چه بگويم از پدرتان عباس كه در توصيفش كلمه خضوع مي كند، كلام پر مي ريزد و سخن لال مي شود.
عباس من، كلمه خدا بود و كلمات خدا را اگر درياها مركّب شوند و شاخه هاي درختان قلم، و همه آسمان صفحه و هرچه فرشته نويسنده، نمي توان نوشت.
من چه مي توانم گفت از عباس كه تشنه كامي شما را پاسخي باشد؟
عزيزم حميده، گريه نكن. اشك يتيمانه ي تو را تاب نمي آورم.
آرام باش عبيدالله؛ هق هق تو جانم را به آتش مي كشد.
اين قطره هاي مذاب، هستي ام را مي گدازد.
ام البنين سوخته تر از آن است كه لهيب دل هاي بي شكيبتان را تاب آورد.
اينجا كه نشسته ايد بقيع است. در اين فضاي محزون، صداي گريه هاي شبانه علي(ع) جاري است. صداي خاموش هستي طوفان زده چند كودك در تشييع مظلومانه و شبانه فاطمه(ع).
بارها ديدم پدرتان عباس، دست در دست حسين، در خلوت شبانگاه، در كنار مزاري كه در انبوه اين مزارها گم است، مي نشست و اندوه سنگين غربت و فراق را مرثيه مي كرد.
آنجا هم مزار پيامبر است. محبوب ترين انساني كه خدا و خاك مي شناسد. مردي كه از كوه فرود آمد با پيام روشن خدا در جان. تا انسان را با حقيقت آشتي دهد. تا رسم آشتي و صفا را پس از قرن ها كينه و عداوت به انسان بياموزد.
اينجا كه نشسته ايم نفس فرشتگان وزيده است. جاي پاي خدا پيداست.
همين جا آن خبر هستي سوز به من رسيد. به من كه چهار سرو باغ زندگي ام در توفان عاشورا شكست. به من كه امروز شكسته و صبور، قصه گوي آن حادثه شگفتم.
عزيزان داغدارم، كوه از اين داغ مي شكند. آسمان كمر خم مي كند. دريا آتش مي گيرد. اما من اين مرثيه را تنها در آرامش شما مي توانم بگويم. آرام باشيد.
يادگاران نازنين پدر! آرام، تا قصه بگويم و دعا كنيد تاب آورم اين قصه دردآميز داغ خيز را.
بگذاريد اين چند قطره ي لغزيده بر گونه هايتان را پاك كنم. هنوز تا ماجراي استخوان سوز عاشورا فاصله فراوان است، صبور باشيد تا ام البنين قصه بگويد.




(بر گرفته از کتاب ماه در اب)