PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : هفتمين شب...



پیک آسمانی
20/10/2015, 14:10
قافله ياران علي به كربلا رسيده بود. عباس من در كنار حسين بود. امام فرمان درنگ داد. كاروان ايستاد. امام تكبير گفت و نماز آغاز كرد. همسفران نيز
شگفت زده و مبهوت نماز گزاردند.
ذات كربِ و بلاء. اين سرزمين، سرزمين اندوه و پس از نماز مولا بود و اشك و چنگي كه در خاك فرو رفت و هاي هاي گريه اش وقتي كه مي گفت:
بلاست.
اينجا خوابگاه مركب ها و برپايي خاك را مي بوئيد و مي گريست، بر تلي ايستاد، همه سو را نگريست و در هق هق و اشك، به نقطه اي اشاره كرد و گفت: آنجا قتلگاه و بارشگاه خون پاك آن هاست آنگاه نقطه اي ديگر را نشان داد و گفت :خيمه هاست.
عباس من بود و سكوت و نگاهي كنجكاوانه امتداد سر انگشت پدر را مي كاويد.
دمي بعد چرخش نگاه علي به حسين رسيد و از حسين به شانه هاي فراخ عباس. مولا چشم از عباس نمي گرفت. گريه بود و نگاهي كه ميان دشت و عباس تقسيم مي شد. راز آن گريه و نماز و نگاه را هيچ كس نفهميد.
عباس من كربلا را مي شناخت و كربلا او را. نه از آن روز كه از كربلا گذشت، كه خدا پيش از خلقت كعبه، در گوش كربلا، قصه عباس را گفته بود.
قصه عباس تازه نيست. آسمان و زمين، فرشتگان و كروبيان مي شناسند و مي خوانندش.
آن روز وقتي علي بر اسب نشست و عزم وداع با آن خاك تب گرفته كرد، نگاهش ميان عباس و زمين و حسين هروله مي كرد. فضاي عجيب خارستان را
خانداني بزرگ در اين و علي با اندوهي در صدايش پاسخ داد: مگر اين جا كجاست؟ مرور مي كرد. سر رفتن نداشت. سعيد بن وهب كنجكاوانه پرسيد سرزمين غرود مي آيند؛ واي بر آنان كه رويارويشان مي ايستند و كشته مي شوند و به شعله هاي خشم پرودگار دچار. خوشا به حال آنانكه از اين خاك خون رنگ و ارغواني بي حساب به بهشت قدم مي گذارند.
كربلا براي عباس من غريبه نبود. روزي كه همراه حسين به آوردگاه كربلا رسيد. خاطه بيست سال پيش را به همراه داشت.
عزيزم، در اين سرزمين ياور برادرت حسين باش. روزي در عطش اين مولايم علي، در كربلا، بازوي عباس را ديگربار بوسيد و آهسته در گوشش سرود:
زمين، بازوي تو بايد گره گشا باشد.
عباس من، پس از آن روز لحظه شمار ديدار كربلا بود. عطشناك روزي كه دو گلبرگبازوانش را تقديم قدم هاي حسين كند.
صفين نخستين رزمگاه فداكاري و ايثار عباس من بود. نخستين بار كه در هيئت رزمنده اي جوان به ميدان قدم مي گذاشت. دريغ و درد كه نبرد صفين به
خدعه و نيرنگ ديگركونه شد. ورق پاره هاي قرآن بر نيزه شد تا قرآن مجسم شكسته شود.
عباس من بارها در خلوت با ياد صفين گريست و تنهايي و مظلوميت حقيقت، و ساده لوحي و زودباوري ياران سطحي نگر را مرور كرد.
از صفين فريب و دروغ نهروان زاده شد و شعله جنگي ديگر. آه كه اين حادثه هاي تلخ، چه زخم ها بر جان حسن و حسين و عباس گذاشت. هنوز هق هق
پدر بر منبر آه می گفت :عزيز دلشكسته ام فراموش نشده است كه از مسجد كوفه بر مي گشت و خطبه ها و فريادهاي پدر را با اندوه باز مي گفت.
مي گفت كشيد، و سست عنصران همراه را به سرزنش و ملامت مي گرفت كه خون در دلم كرديد. آتش بر جگرم نهاديد و جانم را از غصه آكنديد. كاش شما را نمي ديدم. خدا مرا از شما بگيرد و به كسي دچارتان كند كه رحمت و داد نشناسد.
روزهاي خاكستري، شب هاي پوشيده از ابرهاي سترون و سالهاي بادهاي هرزه مخالف رسيده بود. عزيز پانزده ساله من، هر روز حكايتي تازه از رنج هاي پدر مي گفت. مي ديدم كه جوان من ذوب مي شود. سايه مداوم اندوه، گلبرگ چهره اش را پژمرده مي كند و ماهتاب عزيز من در هجوم اين اشباح متراكم، رنگ پريده مي گردد. چه مي توانستم بكنم. من بودم و دلداري و هزار بغض نشسته در گلو.
آه كه باقي اين قصه نگفتني است. اين درد و داغ را طاقت شنيدن نيست.
نهروانيان زخم در پي زخم مي زدند و سركشي و طغيان و گستاخي را به نهايت مي رساندند. چگونه بگويم كه چه گذشت؟ مولايمان خطبه خواند و مردم را به خدا سوگند آماده ام ده نفر از شما را با به مبارزه دعوت كرد. دريغ و درد كه ترس و سستي بر جان ها چنگ انداخته بود. علي غريبانه و دردمندانه گفت: يك تن از ياران معاويه معاوضه كنم.