PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ششمين شب...



پیک آسمانی
20/10/2015, 00:03
از آن روز كه راز بوسه هاي مولا را يافتم، مهتاب كوچك من برايم عزيزتر شد. از آن روز صبح را با بوسه بر بازوان عباسم آغاز مي كردم و شب را با بوسه پايان مي دادم. از انگشتان كوچكش بوسه مي گرفتم. آستين ها را تا بازو بالا مي زدم و جاي بوسه هاي علي و حسين را مي بوسيدم. عباس كوچك من تبسم مي كرد و من در تبسم او مي گريستم. هرچه باشد مادر بودم و تصور عباس بي دست، شعله بر جانم مي افكند.
فكرش را بكنيد. مادري 34 سال دستهايي را ببيند و ببوسد كه روزي خاك بر آنها بوسه خواهد زد. من نبودم و نديدم. مي گويند در ساحل علقمه، هنگام «... فرزندم عباس، عزيز مادر عباس » : افتادن دستها در خونابه، زني قامت خميده آمده بود و دست ها را مي بوسيد و صدا مي زد يعني فاطمه هم دستهاي عباس را بوسيده است؟ شش معصوم بازوان بابايتان را بوسيده اند. هيچ پيغمبر و پيغمبرزاده اي اين همه عزت و عظمت نيافته است. پدرتان عزيز بود، عزيز.
همه اين خانه بوي عباس من دارد. ديوارهايش بوسيدني است. حتي زمينش كه صلابت قدم هاي ابوالفضل مرا درك كرده. اين خانه بوي بهشت مي دهد چرا كه ترنم مناجات هاي شبانه عباس من در آن پيچيده است.
عزيزان من! فضا را بو كنيد تا رايحه بهشت در جانتان بپيچد. اين جا قطعه اي از بهشت است كه همه زمين هاي ديگر بدان رشك خواهند برد. درست مثل خود عباس كه روز قيامت همه شهيدان با همه عظمت و شوكت و شكوه خويش به مقام او رشك خواهند برد.
پيش تر از من مي رويد تا به بقيع برسيد؟ شوق شنيدن قصه پدر بي تابتان كرده است؟ امروز كنار عزيزم حسن(ع) ، از عباس خواهم گفت.
خوب نشسته ايد، عزيزانم اين خاك، جگر گوشه پيامبر را در خويش دارد. پاره تن فاطمه در اين خاك خفته است، او كه پاره پاره جگرش با زهرابه در تشت نشست.
آه كه آن روز را و گريه هاي تلخ حسين و عباس را فراموش نمي كنم. بگذار بگذرم. روزي اين قصه تلخ را خواهم گفت.
گفتم دست هاي عباس بوسه گاه مولايم علي(ع) و حسن(ع) و حسين(ع) بود. عجيب بود عشق و محبت آنها به عباس. من مادر عباس بودم، اما عباس عزيزم بيشتر از آنكه در آغوش من آرام بگيرد، به گرماي آغوش حسين خو كرده بود.
برايتان نگفته ام كه دختران عزيزم زينب و ام كلثوم با برادر كوچكشان عباس چگونه بودند.
كنار گهواره، اين لاي لاي زينب بود كه خواب آرام به چشمان عباس مي بخشيد و نوازش هاي ام كلثوم بود كه خنده را مهمان لبان عباس من مي كرد.
زينب من، كمتر دستان عباس را مي بوسيد. او بوسه بر پيشاني عباس مي زد و من دريافتم اين پيشاني هم فرجامي چون دستها خواهد يافت. اما چه باك كه همه براي خدا بود، براي رضاي دوست. هر وقت زينب و ام كلثوم مي آمدند من مجال كارهاي منزل را مي يافتم، چون عباس كوچك من ارام و ناز در اغوش مهربان خواهرانش به خواب مي رفت.
شنيده ام در كربلا پدرتان اين همه محبت را جبران كرده است. شنيده ام صداي پاي او به خيمه ها ارامش مي بخشيد و طنين شيهه اسبش دلها رابه اطمينان و سكينه مي خواند.
«. آسوده بخوابيد كه چشم عمو بيدار است » : شنيده ام سكينه –دردانه عزيز حسين- به اهل خيمه مي گفت
پدرتان، آرامش بخش همه دلها بود. سه ساله بود كه هر چه آموخته بود، شيرين و مكرر باز مي گفت و من در كلمه كلمه او طنين صداي مولايم علي را مي يافتم و با لذتي كودكانه كلماتش را تكرار مي كردم.
بارها ديدم وقتي زينب از پدر مي خواست برايش از قرآن بگويد، عباس كوچك من مي آمد و بر زانوان پدر مي نشست و با همان تشنگي كربلا، جرعه جرعه كلام پدر را مي نوشيد.
عباس شاگرد مكتب پدر بود.
وقار و ادب پدرتان زبانزد بود. هفت ساله بود كه هرگاه پدر، برادران و خواهرانش را مي ديد تمام قامت مي ايستاد. پيش از آنها سخن نمي گفت. هرگز سخنشان را نمي شكست. پيش از آنها راه نمي رفت و مثل سايه، سر در قدم هايشان مي گذاشت.
در سالهاي غربت و تنهايي و مظلوميت مولايمان علي، همدم پدر بود. گاه با او به نخلستان مي رفت. وقتي باز مي گشت، به شيوه شاگردان زانو مي زدم تا آموخته هاي او را از پدرش بشنوم و او روشن و دقيق و صبور مي گفت و من پاي درس معلم كوچكم چه درس ها و نكته ها مي آموختم.
گاه در شب هاي ناله و استغاثه و نيايش نخلستان نيز همدم و همراه پدر بود. ضجه هاي پدر را مي شنيد و در هزار ركعت پاي نخل هاي مدينه، در جزر و مد قامت رساي پدر، درس عبادت و عشق ورزي مي آموخت.
عزيزانم 25 سال دردها و عقده هاي نشسته در حنجره مولا، گذشت. رنج ها و غصه هايي كه زمين را تاب كشيدنشان نيست و آسمان را تاب شنيدنشان.
ابرهاي تيره فتنه فضاي روزگار را پوشانده بود. دروغ و نيرنگ و آزمندي و دنياطلبي چشم هايي را بست كه آفتاب بعثت گشوده بود، جز اندكي انگشت شمار بر ايمان خويش پايدار نماندند. من مي ديدم كه امير مظلوم غدير، گوشه نشين شده بود و قرآن ناطق، خاموش و بازوي خيبر گشاي ديروزين، بسته. مي دانستم كه چرا برنمي خيزد. مي دانستم كه قيام او، نهال نوشكفته و ساقه ترد دين محمد را در كشمكش حوادث هرزه بادهاي مسموم و آفت هاي بنيان سوز «. صبوري ورزيدم با خاري خليده در چشم و استخواني فرو رفته در گلو » : خواهد شكست. خودش مي گفت 25 سال گذشت. مردم، به فشردگي يال كفتار، گرد آمده بودند و به لابه و التماس و تمنا از علي مي خواستند خلافت و حكومت را بپذيرد و او كه دنيا در نگاهش رنگ باخته و شهرت و قدرت و مقام پيش پايش سر انداخته بود، فقط به اين شرط پذيرفت كه حق مظلوم بستاند و ظالم را سر جاي خويش بنشاند.
عزيزانم عبيدالله و حميده! آن روزها پدرتان ده ساله بود. اما آنقدر رشيد و روشن و غيور كه هيچ حقيقتي از نگاه نكته يابش پنهان نمي ماند و هيچ لحظه اي از پدر فاصله نمي گرفت تا كينه ورزان كهنه كار و دشمنان كمين كرده مجال آفت و آسيب نيابند.
در ازدحام و غوغاي مردم، كنار پدر بود و خلافت و رهبري علي كه آغاز شد، بيدار و بصير و صبور كنار او ماند.
هنوز روزهاي آغازين خلافت مولا بود كه توطئه آغاز شد. جنگ جمل، طليعه پيمان شكني آناني بود كه با علي بيعت كرده بودند.
لشكري آراسته به فرماندهي شتري زره پوش از حوأب گذشت تا در مقابل علي صف آرايي كند. پدر يازده ساله تان كه همراه پدرش علي بود، شكست جمل را ديد و فتنه متلاشي شده را مشاهده كرد.
كانون فتنه شام بود و براي مهار فتنه بايد نزديك ترين نقطه به شام انتخاب مي شد تا چشم فتنه هدف قرار گيرد. به همين دليل كوفه پايگاه خلافت مولا شد و ما از مدينه مسافر كوفه شديم.
گفتم كوفه، كوفه شهر پيمان و پيمان شكني، غدر و نيرنگ، خوش استقبال و بد بدرقه، شهر سست رأيان و زر فريفتگان است. هرچند بهترين ياران مولا و بسياري از پاكبازان فرزندم حسين هم از اين شهر بودند.
هنوز غبار فتنه جمل فرو ننشسته بود كه غائله اي بزرگ تر اغاز شد. معاويه، غاصب بيدادگر دمشق، لشكر آراسته بود.
باورتان نمي شود عزيزانم كه معاويه، به رنگ و نيرنگ، آنچنان بذر دروغ و فريب در سينه ها و ذهن ها افشانده بود كه برخي در ايمان علي ترديد كرده بودند!
حتي در نماز گزاردن و محراب و مسجد رفتنش! راست مي گويي عبيدالله! مظلوم تر از علي كسي نبود. اولين مظلوم بود و ستم رسيده ترين و دردمندترين انسان.
معاويه در صفين اماده نبرد بود. مولايمان علي نيز لشكر اراست. كاروان صفين از كربلا گذشت.
عزيزانم! ام البنين كم از شما نيست. نام كربلا طوفاني اش مي كند. قلبش را به اتش مي كشد. در اين نام چه رازي نهفته است كه جز با اشك و آه بر زبان جاري نمي شود؟