PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : پنجمين شب...



پیک آسمانی
19/10/2015, 23:55
مي خواهم قصه امروز را همان جا برايتان بگويم كه نخستين بار صداي كودكانه پدرتان پيچيد.
درست در همين جا، در همين نقطه ود كه ماه دردامنم شكفت. همين جا بود كه عزيزترين هديه خدا،باغ نگاهم را آراست،درست همين جا.
ببين عبيدالله، نگاه كن حميده، اينجا براي من كعبه است. مگر مولايم علي(ع) در كعبه چشم نگشود؟ مگر علي كعبه دل هاي عاشقان نيست؟ پس خانه علي، كعبه است و فرزندم عباس در خانه علي چشم گشود.
بهار بود و سه روز از شعبان گذشته. ميوه دلم حسن 24 ساله و نور چشمم حسين 23 ساله. شب بود و ستاره باران آسمان و ماه هلال باريك و كوچكي بود كه آسمان مدينه را زينت مي داد. اما من آن شب، ماه را ديگر گونه مي ديدم. هنوز شب به نيمه نرسيده بود كه خواب، نرم و بي صدا، پشت پلك هايم رسيد.
چشم در چشم هلال داشتم كه هلال گم شد و ماه در هيئت ابر، آسمان را پر كرد. تلألؤي غريب و خيره كننده داشت. بزرگ شد و بزرگ تر و آن گاه از آسمان فرود آمد. هراسي عجيب وجودم را پر كرد. ماه آمد و آمد. بر دامنم نشست. چشمانم از نور لبريز شد و همه وجودم نيز، ماه را در آغوش گرفتم.
بوسيدم و بوسيدم. ناگهان چشم گشودم. باز شب بود و ستاره و هلال. عرق درشت و روشن بر پيشانيم نشست. برخاستم. وضو گرفتم. بر سجاده نشستم. بر همان سجاده كه روزي فاطمه مي نشست. بوي بهشت هستي ام را پر مي كرد. موايم علي نبود. به رسم هر شبه ميهمان نخل ها بود و هزار ركعت نماز و دست هاي مهربان پينه بسته اي كه گرماي محبت به كودكان يتيم و گرسنه شهر مي بخشيد. اما او بود. با من و در من. پدرتان عباس را مي گويم. من مي دانستم راز مهتاب –اين خواب شگفت مكرر- اوست. و اين خانه، آسماني كه در آن طلوع مي كند. منتظرش بودم. صبح شد و اذان چهارمين روز ماه شعبان. نماز مي خواندم و كسي در من دم مي گرفت. او بود؛ عباس، هم نماز مادر، زمزمه گر دوم سجاده فاطمه!
چه خوب گوش سپرده ايد، عزيزانم! درست مثل من كه به زمزمه عباس در خويش گوش مي سپردم. هنوز آفتاب سر نزده بود كه آفتاب زندگي ام علي در زد.
پيش از طلوع آفتاب، ماهتاب » : به آرامي و سنگيني و شوق در را گشودم. سلام كرد و با تبسمي گوشه لب ها در چشم هاي من نگريست. درنگي كرد و گفت: خواهد تابيد
لبخند زدم. مي فهميدم چه مي گويد. سر گفتن خواب ديشب را داشتم كه ناگهان دردي خفيف در من دويد. ديدم درهاي آسمان گشوده شد. فرشته بود كه مي آمد. نور بود كه هر سو فواره مي زد و در ازدحام فرشته ها، هودجي ديدم كه فرود مي آمد. ستوني از نور به آسمان قامت مي كشيد. ناگهان از ميان نور مبارك خيره كننده ، سپيد پوشي خوش قامت پيدا شد. فاطمه بود. آمد و كنارم نشست. لبخندمي زد و من از شوق مي گريستم. در آغوشم گرفت و گفت باد، فاطمه! ماهتابي كه به تو مي بخشند، ياور و همدم آفتاب خواهد شدآفتاب طالع شده بود كه چشم گشودم.
عباس من، مهتاب عزيز زندگي ام، چشم به جهان گشوده بود. در آغوش پدرش بود و در كنار آفتاب –برادرش حسين- نسيم بوسه حسين بر دستهايش مي وزيد و بوسه هاي پياپي پدر بر دست ديگرش گرمي مي بخشيد.
عباس من يك روز پس از حسين آمده بود؛
چهارم شعبان؛ به رسم ماه كه پس از خورشيد مي آيد! گل كوچك من، دست به دست مي گشت. از آغوش پدر به آغوش حسن، از بوسه حسين به بوسه زينب و سرانجام باز پدر بود كه او را بر دست مي گرفت. گاه دستهايش را مي بوسيد و گاه پيشاني اش را.
روز بعد كه توان ايستادن يافتم. در آغوشش گرفتم و به طواف حسينش بردم. هفت بار پروانه ي برادرش كردم تا براي هميشه كعبه ي خويش را بشناسد؛ تا هميشه يادش باشد كه بي حسين حقيقت و زيبايي را درك نمي كند.
چه زود رشته الفت ميان اين دو بسته شد. الفت آفتاب و مهتاب شنيدني است. اُلفتي كه مهتاب مرا سايه و همسايه ي هميشه آفتاب كرد، تا آخرين روز و آخرين نفس.
من كه هنوز چيزي نگفته ام كه اشك پشت مژه هاي بلند چشمان سياهتان بي قراري مي كند. عزيزم عبيدالله، دخترم حميده، هر صبح كه مژه هاي سياه و بلند عزيزم عباس گشوده مي شود، لبخند حسين را زيارت مي كرد. حسين مي آمد كنار گهواره اش. آهسته و نرم او را مي بوسيد. عباس من چشم مي گشود. دو لبخند در هم گره مي خورد. در تلاقي دو نگاه، هرچه بهار مهمان قلبم شد و هرچه اندوه در زلال جاري محبت اين دو نگاه شسته شد.
عباس من چه زود باليد و ايستاد. راه كه افتاد، اولين قدم ها را در پي حسين برداشت. هميشه در پي حسين مي رفت. حسين كه مي ايستاد، مي ايستاد.
حسين كه راه مي رفت، راه مي رفت. شنيده ام كه فقط در كربلا، عباس من پيش تر از حسين مي رفت تا اگر خطري جان مولايش را تهديد كند سپر بلاي او باشد.
زبان گشود. با نام او تكلم آغاز كرد و نام او نفس نفس « حسين » حميده جان، مگر نه اين است كه كودك با نام مادر و بابا زبان مي گشايد؟ نه، عباس من به زدنش را زينت بست.
عزيزم حسين هم بسيار دوستش مي داشت. از در كه مي آمد اول عباس مي گفت. او را مي خواست. در آغوشش مي گرفت و مثل پدر دستهايش را مي بوسيد.
مولاي من، در دست هاي عباس من چه مي بيني كه خيره خيره به آنها مي نگري، مي بوسي و بر صورت و چشم » : روزي كنجكاوانه از مولايم علي پرسيدم: ها مي گذاري؟
اگر قول بدهي صبور و شكيبا باشي، مي گويم » : مولايم سكوت كرد. سكوتي سنگين. آن گاه در چشم هايم نگريست و گفت هفت بند وجودم لرزيد. رنگ از چهره ام پريد. مي دانستم آينده براي علي از امروز روشن تر است و هرچه بگويد در درستي آن ترديدي نيست.
هر چه خدا بخواهد به جان مي پذيرم گفتم:
− دست هاي عباس در راه خدا جدا خواهد شد.
اشك تا پشت پلك هايم رسيد. شيون از حنجره سر تراويدن داشت. غمي سنگين بر قلبم چنگ زد. اما صبورانه و خاموش تنها به دست هاي كوچك عباسم خيره شدم. از آن روز دستهاي كوچك عباس بويه گاه من هم بود. دست هاي پدرتان را مي بوسيدم و بر چشمها مي گذاشتم. همان دستهايي كه قرار بود تقديم خدا شود. مگر بوسيدني تر از اين دستها هم مي توان يافت؟
عزيزانم، بر دست پدرتان پنج امام بوسه زده اند، مولايم علي، نور چشمم حسن، ميوه دلم حسين، نازنينم سجاد و حتي كوچك 5ساله كربلا، محمد بن علي.

( برگرفته از کتاب ماه در اب )