PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : چهارمين شب...



پیک آسمانی
18/10/2015, 20:01
گفتم من عروس خانواده ابوطالب شده بودم. با مهريه اي شبيه مهريه ي زهرا.
من چهارمين زني بودم كه به خانه علي قدم مي گذاشتم. از آن روز پنجاه سال گذشته است.
نخستين روزي كه با پاي اشتياق زاير خانه علي شده بودم، پيش از ورود در خانه را بوسيدم، هنوز نشانه سوختگي بر در و ديوار بود. بر مظلوميت زهرا
گريستم و آن گاه آمدم كنار اتاق فاطمه. بغض در گلويم شكست. سر بر ديوار گذاشتم. بلند تر از من علي مي گريست. اهل خانه نيز نرم و آرام مي گريستند،
بر آنچه نشان فاطمه داشت، بوسه زدم؛ مشك، دستاس، دلو، چاه، هاون، چرخ نخ ريسي و پيش تر از همه بر سر و صورت حسن، حسين، زينب و ام كلثوم.
گفتم : عزيزانم، من نيامده ام كه جاي مادرتان باشم. من چشم و گوش و دل سپرده ام فرمان شما را. آمده ام كنيز خانه مولايم باشم. همدم كوچك شما خدمتگزار هميشه اين خانواده.
نخستين بار كه مولايم، فاطمه صدايم زد، اندوه را در صدايش و سيماي فرزندانش خواندم و ديدم. تمنا كردم كه اين نام را براي فاطمه بگذار و مرا به نام ديگر بخوان. اندوه عزيزان زهرا را تاب نمي آورم. از آن روز ام البنين شدم.
شنيدن اين نام از زبان او كه به خدا از همه نزديك تر بود، شيرين بود و شورانگيز و غرورآميز. وقتي مولايم صدايم مي زد از زمين كنده مي شدم. صداي آسماني او فراتر از زمين و زبانم مي رساند. آه نمي دانيد وقتي فرزندان فاطمه مادر صدايم زدند چه احساسي داشتم. حسن مي گفت مادر و من به شوق می گفتم :
ام كلثوم تا مادرم مي «. بله، فدايت شوم » : زينب صدايم مي زد و پاسخش مي گفتم «. ميوه دلم » : حسين مي گفت مادر و من
مي گفتم «. جان مادر »
گوش به فرمان بودم و چه زود صميميت و لبخند و مهرباني ميهمان خانه مان شد. «. هستي مادر » : ناميد، در آغوشش مي فشردم، مي بوسيدمش و مي گفتم كافي است، عزيزان من. برخيزيد تا روضه پيامبر را زيارت كنيم و مزار عزيزم حسن را. فردا از ولادت عباس خواهم گفت، ولادت پدرتان، شنيدني تر از هر قصه اي است. صبور باشيد.


( برگرفته از کتاب ماه در اب )