PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : سومين شب...



پیک آسمانی
18/10/2015, 13:12
چه بي تاب نشسته ايد شنيدن قصه شگفت و شيرين مرا. اين شوق و عطش كه بر ساحل نگاهتان موج مي زند مرا براي گفتن مشتاق تر مي كند.
عزيزانم، مادرم ثمانه، با صدايي كه از التهاب و شوق مي لرزيد، خبر خواستگاري عقيل را باز گفت. من طالب مهريه نبودم. حاضر بودم همه هستي ام را به پاس لحظه اي زيستن در خانه علي تقديم كنم. آرزويم ريختن هوايي در سينه بود كه فاطمه در آن نفس كشيده بود. در كنار اين همه شوق، اندوهي در جانم مي جوشيد. يعني قرار بود من جاي فاطمه باشم؟ نه، هرگز! من كجا و فاطمه كجا؟
فاطمه ام البنين كجا و فاطمه پيامبر كجا؟ من ذره اي در برابر خورشيد، شبنمي در ساحل دريا و نقطه اي ناچيز در مقابل كتاب ناخوانده فاطمه بودم. اما هر چه بود، علي مرا انتخاب كرده بود. من برگزيده كسي بودم كه زادگاهش كعبه بود. برگزيده خدا بود، برادر پيامبر، همسر زهرا، و پدر حسن و حسين و زينب و ام كلثوم.
نمي دانيد چه حالي داشتم. لبخند مي زدم، گريه مي كردم. مي نشستم، بر مي خاستم، راه مي رفتم و درنگ مي كردم و همه گاه و همه جا تصوير نازنين
مولايم علي بود كه مجسم مي شد.
آن شب نخوابيدم. پشت بام رفته بودم، زير آسمان باز پرستاره، ستاره ها به من سلام مي كردند. ماه بود و من هر لحظه حس مي كردم، ماه مي آيد و مي آيد و بر دامنم مي نشيند و سه ستاره گرداگرد ماه طواف مي كنند.
برخاستم و همان شب در پرتو چراغ شعري نوشتم. من از كودكي شعر مي گفتم. ذوق سرودن را از عموي پدرم لبيد به ارث برده بودم. سروده هايم را براي مادرم ثمانه و مادربزرگم عمره مي خواندم، هر دو شعر شناس بودند.
لبيد آن سال ها پير بود و شكسته. عمرش از صد گذشته بود، گاه سروده هايم را براي او نيز مي خواندم. او نيز برايم شعر مي خواند. اين بيت ترجيع بند ذهن او بود كه برايم مي خواند.
ما عاتب المرء اللبيب كنفسه / و المرء يصلحه الجليس الصالح
اي فاطمه، آفتاب بر تاريكزار زندگيت تابيده است تا به زيافت روشني و شگفتي ات ببرد. بهار چشمه چشمه روشني و » : آن شب مي گريستم و
مي نوشتم
دامن دامن طراوت و عطر به جانت مي بخشد. سجده كن به پاس اين همه نوازش و بخشش پروردگارت. تعبير مي شود خواب نوشين دوشين و ماه و ستاره ها در افق زندگي ات طالع مي شوند. سجده كن، فاطمه!
صداي پاي علي، صداي پاي نسيم است كه گلگشت آسمانت مي برد، به زيارت بهشت، به ملاقات خدا و خوبي و خورشيد. سجده كن، فاطمه
فردا با شرمي دخترانه شعر را براي مادرم خواندم، نمي توانستم نخوانم. مگر مي توانستم فواره احساس و شور و شادي ام را مهار كنم.
مادرم در پايان شعر فاطمه، سجده كن. سجده كن به شكرانه همسري علي » : سجده كرد و به شوق و شعفي مادرانه گفت سجده كردم.
شانه هايم مي لرزيد و اشك پهناي صورتم مي لغزيد و خاك را ميزبان طروات مي كرد.
مي خنديد عزيزانم! شما هم به وجد آمده ايد شنيدن قصه ام البنين را؟ حق داريد عزيزانم. نتوانستم آن شعر را براي لبيد نخوانم. پير شكسته قامت مشتاقانه گوش سپرد. سپس برخاست، پي در پي آفرينم مي گفت و گوشه اي از معلّقه هشتاد و هشت بيتي اش را كه توصيف مهمان نوازي و بزرگ منشي قبيله بني خويش و بيگانه، چون به مهمان سراي من درآيند. گويي بر سر سفره سبز و پرنعمت بهارانه فرود آمده اند. هرجا بزرگان عرب گرد » : كلاب است زمزمه كرد
آيند، بزرگي از ما بر آنان رهبر و سرور مي شود. مردان قبيله ما دشمن كوب و كريم و مهمان نوازند. مرداني كريم كه گرانبهاترين غنايم و سرشارترين گنجينه را كه به كف آرند، شكوه و عظمتشان شكسته نمي شود. بيداد و بدي روا نمي دارند و انديشه خويش را به هوس نمي آلايند.
عزيزم، فاطمه، افتخاري بزرگ نصيب بني كلاب شد و بزرگ ترين سعادت از آن تو. خوب گفته اي خدا را به پاس اين نعمت » : پس از خواندن قصيده گفت
«. سجده بايد كرد
شاعر پير خود سجده كرد و من ديگر بار سجده كردم. بايد سجده مي كردم. مگر علي مسجود همه فرشتگان نبود؟ من عروس خانواده ابوطالب شده بودم.
ببخشيد عزيزانم، اگر صبوري از كف دادم و گريه كردم. آه، امروز نه علي هست، نه حسن، نه حسين و نه عزيزن عباس.من هستم و داغ و درد و اندوه و تنهايي.
شما گريه نكنيد. بگذاريد اشك هايتان را با همين پيراهن پاك كنم، يادگار مولايم علي است و عزيزتر از جانش مي دارم. براي گريه فرصت هست. صبور باشيد گل هاي گلزار عباس، تا ام البنين را توان ادامه قصه باشد. صبور باشيد.


( برگرفته از کتاب ماه در اب )